زن کویر

خرید بک لینک
درود بر دوستان و یاران قشنگم. دوستان جانم چطورین؟ بعله اینجانب مجنون ترین پیامبر مجنون دنیا دیدم پیروان خوبی دارم . گفتم برم مث اسب عصاری کار کنم.تو دوران کرونا بهترین موقعیت  و فرصت تعریف اهداف و برنامه های چند ماه باقیمونده تا آخر ساله. پس با یک برنامه خفن نفس گیر شروع کردم و سعی کردم اینروزهای دلگیر و ناراحت کننده کرونا را از تهدید به فرصت تبدیل کنم. لذا اهداف و ماموریت های مربوط به کسب و کارمو نوشتم و بکوب ، برنامه ها و فعالیتهامو شروع کردم. هم از این جو سنگین و دلگیر و همراه با اخبار هر روزه ی بد و ناجور کرونا نجات پیدا کردم ، هم با برنامه و سرعت و دقت  به اهداف خودم می پردازم ، هم ارتباط مجازیم با آدمها از راه آنلاین چند برابر شده و هم غربت و دلتنگی را کمتر حس می کنم.حالا یک سری از برنامه هامو که از صبح تا شب و در طول هفته انجام می دم را می نویسم تا ببینم باز هم جای گله ای هست یا ته ؟ اگر زمان خالی پیدا کردین ، به منم بگین که که وبلاگ بنوبیسم. البته نه اینکه دیگه نمی نویسم ولی واقعا با اینکه دلم پیش شماست فرصتشو کم دارم. 1. سه تاپروژه دارم که مهلت هر کدومشون 2 الی 3 ماهه و هنوز یکی تموم نشده پروژه های دیگه تو راهه2. انجام پروژه یعنی نوشتن صفر تا صد استارتاپ یا کسب و کار ، برند سازیش ، مدیریت بر ساخت سایت و پیج اینستاگرام و آموزش صاحبان پروژه ها3.در مورد یه گروه کسب و کار واتس اپی صخبت کرده بودم. یادتونه ؟ تو اینستاگرامم چند بار تبلیغشو گذاشم. خیلی سریع گروه تشکیل شد. براش مراتامنامه ، اهداف ، ارزشها و ... تشکیل دادم گروه از اقصی نقاط کشور ، و حتی افراد خارج از کشور هستن. و حالا که حدود دو ماه از بودن کنارمون می گذره احساس خوب مفید بودن می کنم. . زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:25

کامنتهای پر مهر و گلایه های دوستان وبلاگی را می خوانم. گاهی برای چندمین بار . ولی نوشتن، عملی است که باید بیاید. نمی آمد. بارها صفحه مدیریت وبلاگ را باز کردم و هی فکر کردم که چی بنویسم ! چی داشتم بنویسم ؟در من آتش زیر خاکستری که سالها در حال فوت کردنش بودم ، روشن شده. می سوزم و همچون کسی که به اعتراض، خودسوزی می کند ، درد و رنجش را پذیرا هستم. در من رودخانه ی کوچکی که به سنگ های اطراف می کوبید تا به دریای متلاطمِ پر جوش و خروش برسد ، از میان سنگها راهی یافت و به دریا رسید و حالا لبریز از جوش و خروش درونی ، با سر و صورت به امواج می خورم ، زخم بر می دارد درونم  درد دارد ولی به گهگاهی سوار بر امواج شدنش می ارزد و کو تا به اقیانوس بیکران بپیوندم.هیچ اتفاقی نیفتاده و هر روزم پر از اتفاق بوده. حرفی نبود برای نوشتن. زندگی من همیشه پر از دویدن ها و تلاش ها و رسیدن یا نرسیدن هاست. و عجیب این زندگی را دوست دارم. در من اتفاقاتی افتاده که مدتها منتظرشان بودم .فکر می کردم روزگار عجیبی است تا اینکه علاقمند به تاریخ کشورها شدم. خواندم و خواندم و فهمیدم تاریخ ، جز تکرار الگوهایی یکسان ، چیز دیگری نیست. نه توقعی دارم از دیگران ، نه وارد بازیهایشان می شوم ولی بسیار از خودم توقع دارم. مثل همیشه ی عمرم ، سخت کار کردم ، زیاد عشق ورزیدم ، تشنه ی مهردادن و گرفتن بودم و هستم و دیگر چه فرقی می کند که چه بر من گذشت.  زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 149 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:25

قرار گذاشته بودیم برای شب یلدا به یزد بریم. قراری بیخودی. چون هم سعید باید به ماموریت می رفت، هم من کار داشتم ، هم دلارام کار داشت و هم رامبد کل هفته اش را به جز کلاسهای مدرسه با کلاسهای ورزشی پر کرده. ولی وصف العیش نصف العیش. از هفته پیش با خودمون گفتیم حتما جور میشه و سه شنبه صبح یعنی صبح شب یلدا راه میفتیم سمت یزد. که البته شب یلدا بعد از فوت بی بی دیگه بهونه است و بیشتر دلتنگ بابا و مامان و خانواده بودیم. که همون چهارشنبه هفته پیش سعید به عسلویه رفت و احتمالا هفته دیگه کارش تموم میشه. بگذریم. چون خیلی روی رفتن حساب نکرده بودیم و همه مون هم گرفتار بودیم چندان هم ناراحت نشدیم. چرا امشب دارم می نویسم ؟ اصلا پیامبری که پیروان خودشو رها کنه و به غار تنهاییش بره به چه دردی می خوره ؟ ولی خب پیامبران هم باید گاهی گم و گور بشن تا وحی و معجزه جدیدی یاد بگیرن و برگردن قوم خودشون را به راه راست هدایت کنن:)با عرض معذرت از عاشقان پاییز و متولدین و بی قراران پاییز ، این بنده سراپا تقصیر از پاییز و هوای دلگیر و برگریزون مزخرفش بیزارم. و چون زن کویرم جون میدم برای قطره ای آفتاب. دو سه روز هوا علاوه بر آلودگی قشنگی که هر سال بدتر میشه و ما عادت کردیم ، بارونی و ابری بود. امروز که بیدار شدم اول به پنجره نگاه کردم و همین که خورشید خانم زیبا بهم لبخند زد ، مثل فنر از جا پریدم و خوشحال و خندون راهی آشپزخونه شدم که چای را حاضر کنم و دوشی بگیرم و بعد از صبحانه با رامبد و سیگار بی تقلب و رفیق شفیقم ، با حداکثر سرعت به سراغ کار برم. دلارام هم که از دیروز خونه دوستش بود و قرار بود بعد از کار به خونه برگرده. داشتم نقشه می کشیدم که عصر تو راه هندونه و انار بخرم و شام هم از بیرون بگیریم زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:25

صفحه بندی